نوشته‌ها

دیدگاه اریک فروم در باب سنخ شناسی انسان و نسبت آن با آزادی و قدرت

🔹اریک فروم می‌گفت انسانها را به دو دسته بزرگ می‌توان تقسیم کرد: یکی کسانی که از آنها به تمامیت‌خواه، جامعیت‌طلب یا همه‌چیزخواه (توتالیتار) تعبیر می‌کنند و یکی هم کسانی که از آنها به انسانیت‌خواه یا انسانیت‌جو (اومانیست) تعبیر می‌کنند. البته شکی نیست که مؤلفه‌هایی از هر دو ممکن است در هر کس باشد، اما صحبت بر سر غلبه است. اریک فروم
فروم می‌گفت که انسانهای تمامیت‌خواه به داشتن اهمیت می‌دهند و انسانهای انسانیت‌جو به بودن. همه کسانی که تصوری که از خودشان دارند یک فرایند است طرفدار بودن‌اند و همه کسانی که تصوری که از خودشان دارند یک فراورده است طرفدار داشتن‌اند.
🔹اگر تصور شما از خودتان مثل تصوری است که از یک حبه قند دارید که یک جوهر نفسانی است (وارد بحثهای فلسفی‌اش نمی‌شوم) و کاملاً‌ قرار دارد (مطابق فهم عرفی می‌گویم نه مطابق نظریات فیزیکی) و ویژگیهایی دارد مثل سفیدی و شیرینی و جرم مخصوص و غیره شما طرفدار داشتن‌اید و هویت پایا دارید. و اگر تصوری که از خودتان دارید مثل تصوری است که از باد یا ابر دارید که قرار ندارند و دائماً در حال سیلان‌اند و نمی‌توان شکل و حجم خاصی به آنها نسبت داد طرفدار بودن‌اید و هویت پویا دارید.
🔹مثلاً کسی خطایی می‌کند و شما می‌پرسید چرا مرتکب آن خطا شد، آن فرد ممکن است دو جواب بدهد: یکی اینکه بگوید «نادانی کردم» و دیگر اینکه بگوید «من آدم نادانی هستم»؛ اولی یک خصوصیت متغیر را به خود نسبت می‌دهد و دومی یک خصوصیت ثابت را. به تعبیر دیگر، هر وقت با فعلهای استن و هستن چیزی را به خود نسبت دهید هویت پایا دارید و هر وقتی چیزی را با غیر این دو فعل به خود نسبت دهید هویت پویا دارید و بدین‌سان هم توقع خودتان از خود و هم توقع دیگران از خود و هم توقع خودتان از دیگران را در سطح خاصی تعریف می‌کنید؛‌ نگویید تعبیرها متفاوت است و اصل مطلب یکی است، نه خیلی تفاوت هست و این تفاوت اهمیت دارد: فرق است بین اینکه بگویید «فلسفه‌خوانم» و اینکه بگویید «دارم فلسفه می‌خوانم».
🔹اریک فروم می‌گوید کسانی که به داشتن اهمیت می‌دهند برای حفظ ویژگیهایی که دارند در زندگی اجتماعی وارد تنازع با دیگران می‌شوند، چون همه نمی‌توانند آنها را داشته باشند. اما کسانی که هویت پویا دارند هیچ وقت با دیگران تنازع ندارند. با این همه، انسانها غالباً هویت پایا دارند و بنابراین وارد تنازع با دیگران می‌شوند و برای غلبه نیازمند قدرت هستند و کیست که بتواند با همه در تنازع بیفتد و بر همه غلبه کند؟ بنابراین انسانهایی که می‌فهمند نمی‌توانند بر همه غلبه کنند با یکی آشتی می‌کنند تا با آشتی با او بتوانند با همه تنازع کنند و بدین‌سان خود را به یک مرجع قدرت متصل می‌کنند و آن وقت می‌توانند از نردبان داشتنهای اجتماعی بالا بروند بدون اینکه با کسانی تنازع کنند. اما لازمه این کار این است که از آزادی خود صرف نظر کنند. بنابراین، سخن در این است که انسان آزادی را فدای قدرت کند یا قدرت را فدای آزادی. کسانی که طرفدار زندگی داشتنی‌اند همواره از آزادی خود به نفع قدرت صرف نظر می‌کنند و کسانی که طرفدار زندگی بودنی‌اند از قدرت به نفع آزادی خود صرف نظر می‌کنند. به نظر فروم انسانها باید میان این دو انتخاب کنند. البته کسی که پاس آزادی را داشته باشد از قدرت عقب می‌ماند، ولی او که دنبال داشتنها نبود. اریک فروم معتقد است که در طول تاریخ عرفا معمولاً به بودن اهمیت می‌دادند و از این رو دچار تنازع نمی‌شدند و به دنبال زندگی به صرافت طبع خود بودند.
🔹حالا کسانی که آزادی خود را فروخته‌اند در عالم اخلاق از مرجع قدرت فرمان می‌گیرند، اما کسانی که آزادی را ترجیح دادند از خود فرمان می‌گیرند. اریک فروم می‌گفت مرجع قدرت هم جامعه و افکار عمومی است و هم خدا. بنابراین به نظر او اگر انسان از خدا هم فرمان برد به این دلیل که مرجع قدرت است در واقع آزادی خود را می‌دهد تا چیزی متناسب با عقل و شعور خود (دفع جهنم، جذب بهشت، تقرب به خدا و…) به دست بیاورد، که به این حالت می‌گویند از خودبیگانگی اخلاقی، چون فرد از غیرخود فرمان می‌گیرد و نه به صورت خودانگیخته از درون خود؛ چراکه بخشی از آزادی که فدای مرجع قدرت کرد آزادی اخلاقی بود. بنابراین سلسله‌مراتب ارزشهای کسی که از خود فرمان می‌گیرد با کسی که از بیرون خود فرمان می‌گیرد متفاوت است. به نظر فروم از این روست که معمولاً کم یا بیش اخلاق انسانها اخلاقی است که منبع آن در بیرون است (به تعبیر شمس بربسته است نه بررُسته) و کم‌اند کسانی که مطابق وجدان اخلاقی خود عمل کنند. و وجه تراژیک زندگی انسان این است که او هم آزادی را دوست دارد و هم قدرت را، اما نمی‌تواند به هر دو دست یابد.

 

مصطفی ملکیان